ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

33

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

و چون عروة بن اديه را برابر ابن زياد بر پاى داشتند ابن زياد به او گفت : چرا برادرت را براى جنگ با من تجهيز كردى و منظورش ابو بلال مرداس بود . گفت : به خدا سوگند من در مورد از دست دادن او بسيار بخيل بودم و او براى من مايهء عزت بود و من براى او همان را مى خواستم كه براى خويشتن ، و براى خودم چيزى جز درنگ كردن و خوددارى از خروج و قيام را نمى خواهم ولى او تصميمى گرفت و پى آن رفت . ابن زياد گفت : آيا تو بر عقيده اويى گفت : همه ما يك خدا را پرستش مى كنيم . ابن زياد به او گفت : به خدا سوگند تو را پاره پاره خواهم كرد . گفت : براى خودت هر قصاص كه مى خواهى برگزين . دستور داد هر دو دست و پاى او را بريدند و سپس به او گفت : چگونه مى بينى گفت تو دنياى مرا تباه كردى و من آخرت تو را تباه ساختم . ابن زياد فرمان داد او را بر همان حال بر در خانه‌اش به دار كشيدند . ابو الوازع راسبى ابو العباس مبرد مى گويد : ابو الوازع راسبى از مجتهدان و پارسايان خوارج بود كه همواره خويشتن را در مورد خوددارى از شركت در جنگ سرزنش و نكوهش مى كرد . او كه شاعر بود نسبت به ياران خود نيز همين گونه رفتار مى كرد . روزى نزد نافع بن ازرق آمد در حالى كه نافع ميان گروهى از ياران خود بود و براى آنان از ستم سلطان و تباهى عامه مردم سخن مى گفت . نافع مردى تيز سخن و اهل احتجاج و پايدارى در نزاع بود . ابو الوازع به او گفت : اى نافع به تو زبانى برنده و قلبى كند عطا شده است و من دوست مى دارم كه اى كاش تيزى و برندگى زبانت از دلت مى بود و كندى و فسردگى دلت از زبانت . چگونه بر حق تحريض مى كنى و خود از آن فرومى نشينى و چگونه باطل را زشت مى شمارى و حال آنكه خود بر آن پايدارى . نافع گفت : اى ابو وازع منتظر فرصت هستيم تا ياران تو چندان جمع شوند كه بتوانى با يارى آنان دشمنت را سركوب كنى . ابو وازع اين دو بيت را خواند : « همانا كه با زبانت نمى توانى آن قوم را سركوب كنى و فقط با دو دست خود از بدبختى رهايى مى يا بى ، با مردمى كه با خدا جنگ مى كنند جهاد و پايدارى